الشيخ محمد تقي فلسفي
209
الحديت ( روايات تربيتى از مكتب اهل بيت ع )
مرگ أبو ذر غفارى أبو ذر غفارى در صحراى ربذه ساعات آخر عمر خود را ميگذرانيد و همسرش در كنار او گريه ميكرد . أبو ذر پرسيد چرا گريه ميكنى ؟ جواب داد تو در اين بيابان از دنيا ميروى ، من تنها با جنازهء تو چه كنم و براى كفنت پارچه ندارم . أبو ذر گفت گريه نكن . فانّى سمعت رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله ذات يوم و انا عنده في نفر يقول : ليموتنّ رجل منكم بفلاة من الارض تشهده عصابة من المؤمنين . « 1 » روزى من و چند نفر در محضر پيغمبر اكرم ( ص ) نشسته بوديم حضرت فرمود : يكى از شماها در صحرائى بىآب و علف از دنيا ميرود و چند نفر مردان با ايمان از راه ميرسند و بر جنازهء او حاضر ميشوند . بهمسرش گفت تمام كسانى كه در آن روز با من در محضر پيغمبر اكرم بودند از دنيا رفتهاند و مرگ همهء آنها در آباديها و بين مردم اتفاق افتاده و جز من كسى از آنان باقى نمانده است و اينك در صحرا جان ميسپارم . تو مراقب راه باش و خيلى زود آن را كه به تو گفتم مشاهده خواهى كرد . زن گفت چطور ممكن است كسانى در اين بيابان گذر كنند با آنكه موقع عبور حاج پايان يافته است . أبو ذر گفت هرگز دروغ نگفتهام مراقب راه باش و سپس از دار دنيا رفت . طولى نكشيد كه كاروانى از راه رسيد و وارد ربذه شد . مالك اشتر جزء آنها بود . همسر أبو ذر خبر مرگ شوهرش را به آنان داد . از شنيدن
--> ( 1 ) اسد الغابة ، جلد 1 ، صفحهء 302